شب, همین امشب
میروی و مژگانت خون خلق میریزد | تند میروی جاناترسمت فرو مانی
" جان بلانکارد " از روی نیمکت برخاست لباس ارتشی اش را مرتب کرد و به تماشای انبوه مردم که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد . او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت دختری با یک گل سرخ . از سیزده ماه پیش دلبستگیاش به او آغاز شده بود.از یک کتابخانه مرکزی در فلوریدا, با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود,اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشتهایی با مداد, که در حاشیه صفحات آن به چشم میخورد . دست خطی لطیف که بازتابی از ذهنی هوشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت در صفحه اول " جان" توانست نام صاحب کتاب را بیابد: "دوشیزه هالیس می نل" . با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند." جان " برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود از او درخواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد . روز بعد جان سوار کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود .در طول یکسال و یک ماه پس از آن ، آن دو به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند . هر نامه همچون دانه ای بود که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد . در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد. این مرد در عرض ?? دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهایشان به سمت مترو هجوم آورده بودند. سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدمهایش کاست و چند ثانیه ای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد. یک دقیقه بعد، ویلونزن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بی آنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسه اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد. چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت سر تکیه داد، ولی ناگهان نگاهی به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد، کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان داد، کودک سه ساله ای بود که مادرش با عجله و کشان کشان به همراه می برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلونزن پرداخت، مادر محکم تر کشید وکودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلون زن بود، بهمراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگرنیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدینشان بلا استثنا برای بردنشان به زور متوسل شدند. در طول مدت ?? دقیقه ای که ویلون زن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بی آنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلون زن شد. وقتیکه ویلون زن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، ونه کسی او را شناخت. هیچکس نمیدانست که این ویلون زن همان”جاشوا بل” یکی از بهترین موسیقی دانان جهان است، و نوازنده ی یکی از پیچیده ترین قطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، میباشد. جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تاتر های شهر بوستون، برنامه ای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیش فروش شده بود، وقیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود. این یک داستان حقیقی است،نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتن پست ترتیب داده شده بود، وبخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و الوویت های مردم بود. نتیجه: آیا ما در شرایط معمولی وساعات نامناسب، قادر به مشاهده ودرک زیبایی هستیم؟ لحظه ای برای قدردانی از آن توقف میکنیم؟ آیا نبوغ وشگرد ها را در یک شرایط غیر منتظره میتوانیم شناسایی کنیم؟ یکی از نتایج ممکن این آزمایش میتواند این باشد، اگر ما لحظه ای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به یکی از بهترین موسیقی دانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون است، گوش فرا دهیم ، چه چیز های دیگری را داریم از دست میدهیم؟ رنگ زندگیم یه جورایی با خاکستریه ابهام گره خورده! نمیدونم سفیدم یا سیاه!!! نه گریه ام مییاد نه نمیاد، سر در گم شدم. همیشه از لحظه هایی که نه ایطرفی هستم نه اونطرفی نفرت داشتم و دارم. یادمه زمانی که دانش آموز بودم هر وقت میرفتم دفتر مدرسه(البته منظورم از میرفتم اینکه به زور میبردنم ) کسی باهام کاره خاصی نمیکرد نهایتش یه خورده چپ چپ نگاهم میکردن(البته بنده سنگ پا قزوین را از رو میبردم از بس که بی خیالی طی میکردم) ولی با این حال که می دونستم کسی نمیتونه تار مویی هم از سرم بکنه اما از اون لحظه های پشت در دفتر ایستادن نفرت داشتم و تنها دلیلی که این لحظه را برای من و تمام بچه های تخس و گرامی محصل و محصله سخت میکرد چیزی جز انتظار نبود،انتظار برای صدور حکم (راستی تخس درسته یا تخص یا تخث شایدم طخس ،طخث یا طخص شایدم... عجب گیری افتادیم ها خب املاش را بلد نیستم، اصلا میدونی چیه وبلاگ خودمه دوست دارم توش غلط غولوط بنویسم با من بحث نکن!!!!!!!). میگفتم این روزا اینقدر سر در گم شدم که اگر میشد بر میگشتم به گذشته و هر روز پشت در دفتر که سهله اصلا میرفتم دمه دره مدرسه و روی یه پا می ایستادمو دستام هم میگرفتم بالا تا هرکی از دمه مدرسه رد میشه بهم نگاه کنه و با خودش بگه... انتظار که نداری من بگم با خودش چی میگه یا منظورم از سه نقطه چیه،خب حال که اصرار داری میگم ، با خودش میگه: به به چه اقا پسره خوش تیپ خوش گل با کلاس و فهمیده ای، چقدر هم نازه حتما مدیرشون یه احمق عوضیه که با این طفل معصوم این طوری کرده اخی الهی من بمیرم براش(اینارو همشو اون ره گذرا میگه هاااااااااااااا به جون خودم من نمیگم، تازه اینم میگه : ای کاش ما یه پسر یا یه داماد مثل این اقا پسر داشتیم) دیگه گفتی بگو من هم گفتم چپ چپ نگاه کردن نداره !!!! خلاصه بگم حالم اصلا خوب نیست فکر کنم از نوشته هام بشه فهمید! ادامه دارد.... (شاید هم نداشت) روزی شخصی نوازنده ای را دید که بسیار زیبا مینواخت. پس از تمام شدن اهنگ نوازنده به پیش او رفت و او را ستایش کرد و گفت:من حاظر بودم تمام عمرم را بگذارم تا به زیبایی تو بنوازم !!! نوازنده لبخدی زد و گفت: من هم دقیقا همین کار را انجام دادم! هرگز سر از کار روزگار در نیاوردم . که چرا زندگی اینقدر جاده هاش پر پیچ و خم و غیر قابل پیش بینییه؟ گاهی وقتی با خودم فکر میکنم که ممکن در آینده چه به روزگارم بیاد واقعا میترسم.اما وقتی به این ٢١ سال زندگیم نگاه میکم با خودم میگم همینطوری که تا امروز گذشت از این به بعد هم میگذره.و بعد به این فکر میکنم که زمان چه تاختی میکنه تا ما را با اخرین سرعت به دیوار مرگ بکوبه!!! این موضوع باعث شده که کمی به خود بیام و برای اینده خودم که به نظر دور میاد کمی سوغات تهیه کنم.آره سوغات! در واقع من یعنی امین ٢١ ساله تصمیم گرفته برای امین ٣٠ ساله ٣۵ یا۵٠ ساله(البته اگر عمری باشه) کمی هدیه ببرم!!!مثلا تصمیم دارم واسه امین ٣۵ یه مدرک دکترا ببرم شک ندارم که خیلی خوشحال میشه و با تمام وجود ازم تشکر میکنه که اینقدر به یادش بودم( میگم دکترا که حداقل فوق دیپلم بگیرم گرچه رشته ی تحصیلی من اصلا زیر لیسانس نداره).حدودا ٧ یا ٨ ماه پیش فهمیدم که امین٢٠ ساله خیلی دلگیر شده .راستش وقتی اول/دوم راهنمایی بودم همیشه میگفت عاشق گیتار زدن اما من سستی کردم تا این عشق نواختن ساز گرد و غبار فراموشی گرفت.وقتی٢٠ ساله شدم و دیدمش کاملا جا خردم، فقط نگاهم میکرد انگار خودش هم میدونست من به کل فراموشش کردم،چیز خاصی نگفت جز این که با دو کلمه حرفش با تمام وجود خوردم کرد ، گفت: تولدت مبارک... حرفش بام خیلی سنگین بود چون منظورش برام از روز هم روشن تر بود میخواست بگه که عمرت داره میره بیش از این تلفش نکن (یا خودمونی تر بگم میخواست بگه: بدبخت ، خاک تو مخت کنم داری هروز پیر تر میشی). من دیگه هرگز امین ٢٠ ساله را نمیبینم امابه یاد بودش یک گیتار با اندک پس اندازم خریدم و الان تقریبا ٨ ماه دارم کلاس میرم.از این موضوع هم خیلی خوشحالم اما اگر الان به جای ٨ ماه ٨ سال بود که ساز میزدم خیلی بیشتر خوشحال میشدم! کفتر کشته پروندن نداره رو خاک و خونها کشوندن نداره کفتر کشته پروندن نداره کتاب کهنه که خوندن نداره داره از تنهایی گریه ام میگیره توی این شهر دیگه موندن نداره مرغ پر بسته که کشتن نداره وقتی کشتی دیگه گفتن نداره اگه تو باغچه فقط یه گل باشه گل اون باغچه که چیدن نداره هر درختی که یه روزی پیر میشه اونا از ریشه سوزوندن نداره فصل مردن واسه من کی میرسه وقت پرواز من از این قفسه کی میشه که من و تو ما بشیم و رها بشیم اینم از روزگار من... دستانم بوی گل می داد ، به جرم چیدن گل دستگیرم کردند... اما کسی فکر نکرد ... که شاید گلی کاشته باشم!!! انقدر خود را گنجشکوار با سر و صورت به دیوار دل کوبید تا سینه پر از خون گشت.چشم ها میدانستند که کم کم خون همه جا را فرا میگیرد وعشق غرق در خون میمیرد پس گریستند بلکه اندکی از خون های سینه از راه چشم ها بر گونه ها سرازیر شود اما هرچه کردند جز اشک هیچ نبارید. قطره اشکی گرم به کف دست چکید بلکه دست کاری کند اما آن هم سرد و نتوان بود باز اشکی دیگر چکید و زمزمه کرد: مبادا دیر بجنبی که عشق دارد ...یکی از دستها نگاهی به دیگری کرد ، هر دو به یک چیز فکر میکردند... یکی از دستها به روی لبه ی وان دراز کشید و خودش را مشت کرد و منتظر ماند تا دیگری نبضش را با یک تیغ قطع کند... هر دو خیره به یکدیگر اخرین خاطرات خوشی که با هم داشتند مرور کردند به ان اولین تجربه ی نوازش گیسویه یار به ان همه اشکی که از رویه ی گونه هایش پاک کردن حتی به اخرین نامه ای که با هم برایش نوشتند،که ناگهان با صدای برخورد تیغ قرمز رنگ با زمین هر دو به خود آمدند اما دیگر نبض هردوشان کنار رد پای سرخ جاری بر زمین ، ارام گرفته بود .چشمها هم مثل انها آرامه آرام به خیال خوش یک بوسه ی گرم خوابیدند و عشق برای همیشه در ارمگاهش چشم به راه ماند... وقتی به دنیا امدی توتنها کسی بودی که گریه می کرد و بقیه میخندیدن.سعی کن یه جوری زندگی کنی که وقتی از دنیا رفتی تنها تو بخندی و بقیه گریه کنن. در عرض یک دقیقه میشه یک نفر رو خرد کرد در یک ساعت میشه یکی رو دوست داشت و در یک روز میشه عاشق شد.ولی یک عمر طول میکشد تا کسی را فراموش کنی. اگر زندگی مشترک شادابی با همسرتان داشته باشید و ناگهان با فردی ملاقات کنید که در گذشته عشق عمیق و جاودان تان بوده. همسرتان را رها میکنید؟؟؟؟؟ در عجبم از مردمانی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند
ادامه مطلب
و بر حسینی می گریند که آزادانه زیست."
((دکترشریعتی))
| Design By : Night Melody |


